مطالب داستان عاشقانه

چه خط آبی غلیظی پشت چشم داشت. موهای زردش از شال کوتاهش بیرون زده بود. پاهای باریک و سفیدش را روی هم انداخت…
 
 
بعداز سالها می‌رفتم که ببینمش. هفده سال گمش کرده بودم  و حالا به هیچ قیمتی حاضر نبودم که از دست بدهمش. دیوان حافظ توی کیفم بود. با دست لمسش کردم. یاد آنروزی افتادم [...]


مطالب داستان آموزنده

فانوس خاموش
دست و پام می لرزه رضا  سرشو میاره جلو  دستمو میگیره و میگه:سردته؟
میگم:نه…
در مطب باز میشه و منشی منو صدا میزنه..می ترسم..رضا  بلند میشه…میگه:آروم باش..
میرم توی اتاق….دستم می لرزه ,پاهام می لرزه…چشام سیاهی میره..منشی کمک می کنه که مانتومو در بیارم و روی تخت دراز بکشم..خانم دکتر دستکش دستش میکنه…میاد بالای سرم !
-        آماده [...]


داستان کابوس

چه خط آبی غلیظی پشت چشم داشت. موهای زردش از شال کوتاهش بیرون زده بود. پاهای باریک و سفیدش را روی هم انداخت…
 
 
بعداز سالها می‌رفتم که ببینمش. هفده سال گمش کرده بودم  و حالا به هیچ قیمتی حاضر نبودم که از دست بدهمش. دیوان حافظ توی کیفم بود. با دست لمسش کردم. یاد آنروزی افتادم [...]


داستانک

فانوس خاموش
دست و پام می لرزه رضا  سرشو میاره جلو  دستمو میگیره و میگه:سردته؟
میگم:نه…
در مطب باز میشه و منشی منو صدا میزنه..می ترسم..رضا  بلند میشه…میگه:آروم باش..
میرم توی اتاق….دستم می لرزه ,پاهام می لرزه…چشام سیاهی میره..منشی کمک می کنه که مانتومو در بیارم و روی تخت دراز بکشم..خانم دکتر دستکش دستش میکنه…میاد بالای سرم !
-        آماده [...]