مطالب داستان آموزنده

فانوس خاموش
دست و پام می لرزه رضا  سرشو میاره جلو  دستمو میگیره و میگه:سردته؟
میگم:نه…
در مطب باز میشه و منشی منو صدا میزنه..می ترسم..رضا  بلند میشه…میگه:آروم باش..
میرم توی اتاق….دستم می لرزه ,پاهام می لرزه…چشام سیاهی میره..منشی کمک می کنه که مانتومو در بیارم و روی تخت دراز بکشم..خانم دکتر دستکش دستش میکنه…میاد بالای سرم !
-        آماده [...]


داستانک

فانوس خاموش
دست و پام می لرزه رضا  سرشو میاره جلو  دستمو میگیره و میگه:سردته؟
میگم:نه…
در مطب باز میشه و منشی منو صدا میزنه..می ترسم..رضا  بلند میشه…میگه:آروم باش..
میرم توی اتاق….دستم می لرزه ,پاهام می لرزه…چشام سیاهی میره..منشی کمک می کنه که مانتومو در بیارم و روی تخت دراز بکشم..خانم دکتر دستکش دستش میکنه…میاد بالای سرم !
-        آماده [...]


درعجبم

 
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند،
و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد. . .
کاش میشد لحظه ای ابله نبود …!
کاش میشد…!
و چه کم بودند آنهایی که این کاش را حقیقت یافتند…
و چه کم خواهند بود……..
اگر باطل را [...]